نشستم زیر بارون روی چمن های پارک و به آدمهایی که از ترس بارون پناه گرفتن و اونهایی
که به دنبال سر پناه به هر سو میدون نگاه میکنم.. اینجا.. همینجا که من نشستم، باران نرم و
لطیف میباره.. و دست میکشه روی صورتم و از پشت لباسم سر میخوره روی گردنم و سر سره
بازی میکنه تا برسه به خاک..
اینجا همینجا که من نشستم بوی علف باران خورده بوی نسیم کال و گس شالیزار سر سبز بوی
نارنج بوی سبز و تلخو گس نارنگی توی فضای اطرافم موج موج خودشو به تنم میکوبه و من
با چشمهای بسته سرمو بلند میکنم و لبخند میزنم و دستهامو باز میکنم و دراز میکشم..
درست پشت اون بوته بزرگ شمشاد ..
همونجا که هیچکس نمیتونه منو لبخندمو ببینه ..
یه نفس عمیق و مشتی که روی فرش چمن کشیده میشه و علفهایی که فریاد میزنن و بوی
خوشی که توی فضا بالا و پایین میپره تا از ریه های خستم بالا بره و لبخندم رو عمیق تر کنه..
چشمهامو باز میکنم و به قطره های بارون خیره میشم.. لبخند نمیزنم.. فقط به آسمون خیره
میشم.. بی انتهاست رقص بارون تو دست باد.. از گوشه قاب چشمهام بید مجنون توی باد
میرقصه و باعث میشه بهش لبخند بزنم.. چقدر موهای بلندش رو دوست دارم وقتی توی باد
با ناز و اداهای قشنگش سرشو تکون میده و با صدای بارون میرقصه..
لباسهام خیس شدن اما سردم نیست.. من و این هوای غمگین و پاییزی باهم حرفها داریم..
اینجا روی همین چمنهای بارون خورده و خیس از نم اشک ابرهایی که نمیدونن چرا بغضشون
انقدر برای همه ترسناکه چرا همه از دیدن اشکهاشون میترسن فرار میکنن پناه میگیرن با
تک تک قطره های بارون عهد بستم که هرگز چتر ی به دستم نگیرم و هرگز از زیر بار
غمهای اونها شونه خالی نکنم ودنبال سر پناهی برای فرار از مشکلات دیگران نگردم ..
من .. همینجا روی این علفهای خیس و باران خورده .. دراز میکشم رو به آسمانی که امروز
دلش گرفته و برای من درد و دل میکنه و من لبخند میزنم تا شاید با لبخندم امیدوار بشه و کمی
آروم تر اشک بریزه شاید باور کنه من .. تنها خودم بار تمام مردمی که از زیر باران میگریزند
و دنبال سر پناه میگردن رو به دوش که نه به جان میکشم..
با لبخند با آغوشی به پهنای تمامی آسمان دید چشمانم..
دستهامو باز میکنم و لبخندم رو امتداد میدم تا ابرهای سرگردان رو در آغوش خسته ی خودم
بگیرم.. تا برگهایی که روی تنم میریزند نترسن از افتادن تا تن نحیف گلبرگی که پر پر شد
خورد نشه از برخورد با زمین خالی از عشقی که آغوشی در اون پیدا نیست..
من همینجا روی این چمنهای خیس از نم بارون دراز میکشم و نگاهم رو با یک لبخند به وسعت
تمامی ابرهای کوچیک و بزرگ بالا میبرم و همهی دلتنگی های جامونده روی تن لطیفشون رو
در آغوش میکشم ..تا آسمان باور کنه که کسی دلتنگ میشه برای اشکهاش .. آسمان لبخند
میزنه وقتی ابرها روی شونه های من اشک میریزن و سبک بال و بازیگوش میرن تا با باد
همراه بشن.. رنگین کمانی که از گوشه آسمان به من نگاه میکنه هم نمیتونه منو از چمنهای
خیس جدا کنه.. حتی این برگهای خشک که روی صورتم میریزن هم نمیتونن .. وقتی من سبز
میشم و دست تو دست شبدر های سه پر لبخند زنان به استقبال خورشید میرم..
نه هیچ چیز نمی تونه منو وادار به رفتن کنه حتی نگاه دخترکی که با بغض روی چمنها دراز
میکشه و سرشو روی شونه ی من میذاره و یک قطره اشک از گوشه چشمش تا روی
گوشهاش سر میخوره و روی گردن من مینشینه..