تبليغاتX
واگویه های دلتنگی

واگویه های دلتنگی

شعرهاو دل نوشته ها ی نویسنده (عسل پزشکی)

ا..2...و

بانوو برقص

برقص و برقصان تمام باورم

بانوو بخند

بخند و بلغزان چینهای دامنت

بانو مرا ازین لبخندهای نخ نما معذور دار

من با همین اخمها خو کرده ام دگر

بانوو بچرخ و تاب بینداز بر پیکرت

من با نگاه خود حرف میزنم

من این سکوت مداومم ،خوب میدانی

بانوو میا ن خوابهای من که میرقصی

دست در گردن  سما کشیده و بی هیچ ترسی

انگار سوار همان تاب کودکی شده ام

همان که میرفت از نوک درخت بالاتر

انگار غرق لذتی میشوم عمیق

لذتی شبیه خوردن بستنی در تب

اه بانوو برقص و برچینهای دامنت

هزار باره تاب بینداز به یک حرکت

من در میان خوابهای آشفته ام غرقم

بیا و بخندو برقصو ز غصه برهانم همین امشب

.

.

۲

دیدی که خاموشم

و گمان بردی شد

آنچه به من رفت

فراموشم..

لیک اینجا نشستم من

در خلوت و خاموشی

این خلصه از آن عشق است

نه از فراموشی

..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 15:35  توسط عسل پزشکی  | 

یاد تو

این روزها همه جا صدای تو را میشنوم

و عطر تنت را که در مشام هوا پیچیده ..

این روزها که تکرار میشود آغوش  ِ سرمای زمستان

من به یاد گرمای  نگاهت

شعله میکشم از عشق

و  ققنوس وار جاودانه میمیرم

تا بدانی هر دم

من به یادت هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 16:11  توسط عسل پزشکی  | 

..

چیزی نیست

باور کن من خوبم

وقتی که میدانم تو میخندی

من، حتما ..خوب خواهم بود

باور کن با اینکه پاهایم شکسته است

با اینکه دستهایم پینه بسته است

از ،کشش های ِ مداوم ِ این بدن بر خاک

باور کن.. که من خوبم

وقتی که تو میخندی

نه، این اشکها ی من نیست که بر گونه میچکـد

اینها باقی مانده ی باران دیشب است

دخترکم بپا خیز و برای من برقص

با چینهای دامنی که برایت هدیه آورده ام

برقص و باز کن دستهایت را

نترس ..

این خون بر زمین جاری

 از تن بی جان من نیست

من پیشتر از اینها مرده ام

همان زمان که با جیبهای خالی برای تو

سفره ای رنگین هدیه آوردم..

دخترکم،  نترس

من خوبم تا تو میخندی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:3  توسط عسل پزشکی  | 

روز عزیمت تو

احساس میکنم تو را

وقتی که در باد میرقصی

وقتی که در نسیم میخندی

و من گیسوانت را در خیال میبافم

امروز در سردترین باد پاییزی

در میان خاطرات تو غرقم

صدای از دور میخواند

نوای لااله الاالله

و من تو را میبینم

که با چینهای هفت رنگ دامنت

با نگاه نیمه روشنت

میان بادهای مهاجر میرقصی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:55  توسط عسل پزشکی  | 

خودکشی

"

میخواهم خودکشی کنم

نه تیغی

نه حتی قرصی در دست

من

 با غصه هایم طناب میریسم

به دور گردنم

                         "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 16:1  توسط عسل پزشکی  | 

 کت کلاه این بالاپوش

دستکش های اصل پشمیت را هم بپوش

باز سرد است هوای اطرافت

این خیابان رو به روی بادهای طوفانیست

اصلا اینجا کجاست خیابان نیست

این دل سر به هوای تو خود دگر اوتو بانیست

ایستادن، ترمزی کوتاه

غیر ممکن است و مرگ آور

این دلت عجب بیابانیست

سرد بی انتها بی ترحم و وحشی

گم شدم خدایا این چه دنیاییست

هی خیال میکنی که عاشقی اما

تو فقط مثل روباه مکاری

هی برای من حرف میزنی و

 هی از خودت خیال های تازه میبافی

تازه انوقت که میخواهی

این لباس راتن من کنی میبینی

که چقدر تنگ و بی قواره میبافی

من در انجماد سریع یک روز پاییزی

در میان اوج برف های بر زمین ریخته

در ته ته یک خیابان

بر سر دوراهی ماندم و ماندم

دستهای یخ زده نفسهای سرد من

این بخار های نامحدود

 کز میان دهان من بیرون زد

چشمهای من که از سرما سوخت و

نام تو حال من را هم بهم میزد

 دندانهای من از سردی تو وعشقت

ضرب گرفت به یک آهنگ

که دگر تو نمی آیی..

حال آمدی اینجا روبه روی  نشستی باز

باز با آن نگاه رنگینت

 از دل من چه میخواهی

باز روی صورتت انگار

 با نخی دوخته ای لبخند

داری انگار در نگاه خود یک لباس تازه میبافی

سالهاست که اینچنین هستی

متاسفم که هنوز نمیدانی

چقدر تنگ و بی قواره میبافی..

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 15:15  توسط عسل پزشکی  | 

آدم برای دل خودش میرود

نه دیگران

دل اگر دل باشد مال من و تو ندارد

مثل هوا که در میان ما معلق است

احساس میشود میان مان جاری

مثل این بوی شیرینی

 که از زیر زمین مغازه ای

بیرون میدود

چشمهای تو هم از زیر پلکهای بلندت

 به دنبال چشمهای من میرود

من خیره بر چشمان تو

تو خیره بر چشمان من

تا ابد این چراغ ها قرمز و سبز میشوند

و من هنوز پشت خط عابری

که تو از آن عبور کرده ای

به انتظار مانده ام

..

چراغ ها دو باره سبز میشوند

 همان زمان که خیره در نگاه من نگاه میکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:34  توسط عسل پزشکی  | 

آگهی

به دنبال دختری هستم

سبزه رو زیبا چشم

سیاه گیسو بلند بالا

همان که در میان خوابهای من

 راه میرود به ناز

همان که عشوه میکند

 میان خنده های شاد

آری، سالیان سال است که دوره گرد این دیار م

و بر سر هر دیوار شهر

آگهی زده ام

 و چشمانم را مشتلق میدهم

به آنکه  بیابد

 دخترک سر به هوای خواب را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:50  توسط عسل پزشکی  | 

برگرد

بیخبر کجا رفتی؟

من فانوس به دست

دوره گرد این شبهای سردم ..

 برگرد

گم کرده ام راه

برگرد

این بیراهه های سرد مرا گمراه میکند

بر سر دوراهی ایستاده ام

کدامین راه تا رسیدن به تو

مرا همراهی خواهد کرد

برگرد ای جاودان

ای بی مانند

ای عشق

بی تو در هیچ مکانی آرام نمیگیرم

بی تو سردم

بی تو من آماج دردم

برگرد

برگرد که در خیال من آرام آرام جان میگیرد

 صدای خسته ی نفسهایت

من فانوس به دست

دوره گرد این شبهای سردم

برگرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:15  توسط عسل پزشکی  | 

انتظار بی پایان

دلم یک آشیان پرنده میخواهد

یک آسمان بی غروب

تا تو که در اوج ابرها پر میزنی

بی هیچ ترسی لبخند هایت برای من

رنگین کمان شود تا بی کران

تا شاید امشب از تاریکی ملموس این شبهای سرد

بیخبر باشد دلم

میترسم..

میترسم ای دوست

 که فردا هم بی آشیان باشی

که بشکنی ،

که بروی در میان ترسهای من

میترسم، حتی بیشتر از ارتفاع دیدگانم، میترسم

من حتی از دستان مهربانی که موهایم را گیس میبافد

از لبخند های معنی دار و بی معنا

من بی تو از همه ی چراغهای شهر میترسم

آری ، میترسم که در عبور از سبز ترین چراغ عابرخوشبختی

ناگهان برق برود و سیاه شود سایه های موهوم اطرافم

میترسم که خون بگیرد دیدگان چراغهای عابر را

و سرخ بمانند تا ابد

دیده ای ؟ آن چراغ هم برای من چشمک میزند بی تو..

من تو را پشت این چهار راه سرنوشت

 به انتظار نشسته ام

من تو را باچشمهای بسته میبینم

و برایت آشیانی پر پرنده

 بر بلند ای  برج خوشبختی آرزو میکنم

من اینجا در میان رنج های خویش میمانم

چه باک..

من اینجا در میان سایه های ترس میمانم

تو آنجا در میان هفت رنگ  هر رنگین کمانی

چه باک..

میمانم.. پشت هر چراغ عابر

بر سر هر چهار راه انتظار

میان خاطراتت معلق میمانم

و برایت آرزو میکنم سبز ترین چراغ خوشبختی

که بتازی بی همپا بی توقف بی توجه به من

که به انتظار استاده ام و رفتنت را نظاره میکنم

تو خوشحالی .. میدانم ..

 میمانم به انتظار

 حتی اگر این انتظار، بی پایان ، پایان یابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:35  توسط عسل پزشکی  | 

توهم یک آغوش

میدانی چیست در دلم؟

نه نگاهت

نه صدایت

نه دگر هیچ چیزی از تو

اینجا در این خانه ی متروک

فقط یک آیینه است

که در آن نقش میبندد هر شب

 توهمی از بودنت..

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 13:10  توسط عسل پزشکی  | 

میشکنم..

میشکنم این پیله  را

میشکنم..

میخواهم به فریادی بشکنم

این پیله ی سکوت مداوم را

هوا هوای گریه است

و چشمانم ملتهب

در من چیزی پروانه وار میروید

دستانم که بال میگشایند سوی تو

من در آغوشت بال و پر میزنم

تا بسوزم به دور شمع وجودت

آری، میشکنم پیله را

و پر میکشم با بالهای خسته ی خود ،سوی تو

همین حالا ..

همین حالا که از گلدسته ها ی عشق

مرا با نام میخوانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 11:46  توسط عسل پزشکی  | 

من سردم است..

چقدر دستان تنهایی سرد است

گاه گاهی که به آغوش تو می آیم

و چه تنهایی درد ناکی دارم

که در آغوش تو هم سردم هست

این نگاه تار تو

این دل بی تاب من

آه ، ای غم  ِ شبهای من

از تو دورم ،سالیان سال دور

گر چه در آغوش تو من خواب و بیدارم هنوز

بی نیازم کن به یک بوسه، به یک لبخند

این چه اخمیست که داری ای مرد

من تو را در پس هر خواهش خود میخواهم

این چه ظلمیست روا میداری

آه ، معشوقه ی  سنگیّ  ِ من

تو در این سینه دگر قلب نداری انگار

و تنت بی روح است و دو چشمت خیره

 بر پری پیکری از نوع  ِدگر

 و من اینجا تنهام

 در خیال عشقی که به من داشتی و در شبی  سوخت مرا

و چنین مانده ام من در تب

نه عرق میکنم و نه ز تو  میبرد این دل، امید

و چه تنهایی سردی دارم

گا ه گاهی که به آغوش تو می آیم

..

پ.ن.

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

                                                     فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 13:12  توسط عسل پزشکی  | 

باور کن

یکی از همین روزها فراموشت خواهم کرد

آری تو را و تمام خاطراتت را از یاد خواهم برد

به من نخند

من میتوانم.. میتوانم باور کن

صدای خنده هایت در گوشهایم که طنین می اندازد

 چلچراغ خاموش قلبم میلرزد

 و تنم ..

تنم چقدر محتاج آغوشت میشود

نخند و در میان خاطرات من اینگونه  زیبا نباش

من تو را به بدترین تصویر کشیده ام

پس چرا اینقدر بی عیب و زیبا ست

 نقش تو در لایه های دفتر ذهن من

فردا ، فردا که بیاید حتما تو را فراموش خواهم کرد

آری،فردا در میان برگریزان با تو قدم خواهم زد

و در ته آن کوچه باغ قدیمی خاطرات رفته

 تو را ،در میان قلب نقش بسته برتن درختی کهنسال

 پنهان خواهم کرد

شاید فردا باران ببارد

من بی تو  از باران هم میترسم

به من نخند.. باور کن میتوانم

یکی از همین روزها تو را فراموش خواهم کرد

 و دیگر حتی نام خود را به یاد نخواهم آورد

که من بی تو معنا نخواهد داشت..

 باور کن.. باور کن میتوانم..

پ.ن.اشکهایم که میچکد بر آستر بی وزنی اتاق میدانم تو دیگر صدایم را نخواهی شنید ..

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 14:18  توسط عسل پزشکی  | 

آشنایی

در زمانی که ایستاده بود ساعت از رفتن

و دیگر پای عقربه ای نمیلنگید

من تو را در عمق  ثانیه های جا مانده یافتم..

امروز میلاد من است

روزی که تو را خدای آفتاب

آفریدگار مهتاب

خالق ستارگان شبتاب

برایم هدیه آورد

امروز ای دوست

میلاد من است

میلاد آشنایی من با روح بزرگ تو..

بیا در کنار من

 در این ثانیه های ایستاده به احترام قدمت

با تعظیم بی بدیل درختان سپیدار باغ

به دوستی لبخند بزنیم

 و دستان هم بفشاریم از شوق

بیااا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 0:12  توسط عسل پزشکی  | 

حقیقت گمشده..

و گاهی حقیقت چقدر شبیه تصویر ماه در آب حوض خانه ی مادربزرگ میشود..

 آن زمان که باد میآید و آب میرقصد و ماه افتاده در آب میلرزد و محو میشود..

 


 پ.ن.گاهی تمام خواسته های من در همین یک کلمه دفن میشود ..حقیقت ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 16:39  توسط عسل پزشکی  | 

سکوت این روزهای من

بگذار دور باشم

از تمام این هیاهو ها

سکوت من

بلند ترین فریاد من است

میشنوی؟

میشنوی صدای ساز چشمهای مرا

در پس هر نگاه بی تابم

وقتی میرقصد مژگانم روی تارهای دلت؟

من سکوتم را هزاران ساله خواهم کرد

همچون شراب هفت ساله مستت میکند نگاه من

و گرم خواهد شد دل بی تابت

و گُل میدهد گونه های سرخت

من ،با نگاه خود حرف میزنم

مینوازم برایت بزرگترین سمفونی احساس را

به چشمهای من نگاه کن ..

من خالی از حرفم

 و تنها سکوت، مرا معنا میکند

آنگاه که تو به چشمهایم خیره میشوی..

پ.ن.۱.

یاد گرفته ام

که نخواهم واگر خواستم نگویم

و ندانم و اگر دانستم لب ببندم که میدانم

و نبینم که اگر دیدم کور شوم

که چشمم نمیتواند نخواهد نگوید وفریاد نزند

 هر چه دیده است به چشم..

پ.ن.۲.

این همه ی چیزیست که من فرا گرفته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:40  توسط عسل پزشکی  | 

زندگی..

این روزها درگیرم.. درگیر خودم.. چیز های جدیدی کشف میکنم... خودم رو نمیشناسم..

 تازگی ها خیلی با خودم غریبی میکنم. با احساساتم بیگانه ام. نمیدونم چیزی که میخوام

حاصل تعارفات ذهنم با دلمه یا واقعا خواسته عمیق و باطنی وجودم..

دردهای من واقعی هستن یا حاصل تظاهر .. تظاهر میکنم معده ام درد میکنه ..یا این سر

 درد هاهمه زاییده خیال من هست.. شاید این کمر درد لعنتی که نفسم رو بند آورده اصلا

وجود نداشته باشه؟

من با خودم غریبه ام.. خودم رو نمیشناسم و دیگری در من رخنه کرده و خود خودم از اینجا

رفته.. کوچ کرده در نیمه شبی که من خواب بودم .. بی صدا و تنها با کوله باری از سکوت

 به دیار نا معلومی رفته  و من روزها و ماه ها و سالهاست که انتظار باز گشتش رو میکشم..

گاهی صندلی چوبی فرسوده ام رو کنار در میگذارم و مینشینم و به دور دستها به اون جاده ی

 مه آلود خیره میشم و خیره میشم و انتظار میکشم و گوش هام رو تیز میکنم و عینکم رو

 روی بینیم جابه جا میکنم ..

نمیدونم صدای قدمهای اون چطور خواهد بود.. شاید  صدایی شبیه تق تق .. یا بوم بوم .. هر چه

 که باشد من منتظر شنیدن هستم.. شنیدن صدای قدمهایی که در شبی تاریک وقتی که من خواب

 بودم با کوله بار تنهایی از خوابهایم رفت.. همینجا مینشینم تا بیاید .میدانم صدای قدمهایش را از

هر کجا که بیاید خواهم شنید و حتما خواهم شناخت .. هر چه نباشد او نیمه ی گمشده ی من است ..

...

من روزی بر خواهم گشت و خودم را روی آن چهار پایه فرسوده پیدا خواهم کرد.. در حالی که

به جاده ای مه آلود چشم دوخته ام و گیسوان سفیدم در باد میرقصد و به عصای چوبی ام تکیه

زده ام و نیمه ی دیگر وجودم در کنارم قدم میزند و کوله بر دوش همراهیم میکند تا از این دیار

 رخت بر بندیم..


پ.ن. صدای  پسرک نه ده ساله ای از تو کوچه میاد.داره آواز میخونه.. همین یک جمله رو

بلده.. نمیدونم شاید هم من همین رو فقط میشنوم..

زندگی چیست ؟ زندگی چیست..

حالا اون رفته .. صدای پاهاش هم نمیاد اما من هنوز توی فکرم که زندگی واقعا چیه.. فکرم

مشغوله این روزها.. دلم همش حرف میزنه. و من دائم سکوت میکنم و سکوت میکنم..

دستهام رو صفحه کلید میرقصه و من با چشمهام مثل یه عروسک خیمه شب بازی حرکتشون

 میدم و نخ نامرئی از مغزم به چشمم و از چشمم تا انگشتهام کشیده میشه و ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 11:53  توسط عسل پزشکی  | 

1..2 .. و این نقطه های بی پایان

۱..

کهنه افکار خودم را

میزنم چوب حراج

چه کسی میخرد این پوسیده افکار مرا؟

 

پ.ن.۱. این روزها سر درد های مداوم و تپش های قلب گره میشود میان دو ابرو به اخم...

.

۲..

دل شکسته ۵ تومان

نفس های خسته ۵ تومان

تنی زیر بار این حرفها شکسته ۱۰ تومان

زنی زیر باران

بی چتر، خیس ُ خسته  

(۰۰۰۰۰۰۰۲۰ تومان

 

پ.ن. ۲. ۰۰۰۰۰ و صفر هایی که مینشینند برای این قامت از هم گسسته..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:42  توسط عسل پزشکی  | 

سرمستی جاودانه

من از غمهای بی حد دلم مستم

منی که دربهای شادی امروز را بستم

من از بودن میان این همه شادی

میان خنده های شاد و سر مستانه ی اینان

که با من آشنایی دارد انگاری دستهاشان

چه سر مستُ چه خوشبختُ چه خوشحالم

من اینان را که هر لبخندشان دنیای من را باز میسازد

چه نرمُ عاشقانه دوست میدارم

..

من از غمهای خود مستم

و در های دلم را رو به تو بستم

تو ای شادی

تو ای خوشحالی  فانی

ببین در های قلبم را به روی بودنت بستم

...

من اینجا سخت تنهایم

کنار عکس تو ، ای غم

در این گوشه به دستانم

طنابی از نگاه تلخ بی سامان تو بستم

و در های دلم را میخ کوباندم

نه سوراخی نه حتی روزنی در سقف

که نور و روشنایی را به من هدیه کند، شاید

..

من از غمهای خود مستم

من از این مستی جاوید سر مستم

شرابی  نیست جاویدان

بجز غمهای بی حدم

بیا هم پیک من شو یار غمگینم

نمیدانی چه رنجورم تو را کاین گونه میبینم

بیا کز شادی دنیا برای من

 همین یک پیک غم مانده

بگیر و نوش و سر مستی کن از امروز

که این غم جاودانه مست میدارد تو را هر روز

..

من از غمهای بی حد دلم مستم

 و در های دلم را روی تو بستم

تو ای شادی

تو ای خوشحالی فانی ..

من از یک مستی جاوید سر مستم

..

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:27  توسط عسل پزشکی  | 

تولدت مبارک پاییز زیبای من

انگشتهای باریک و بلندش روی کلاویه میرقصه و من زیر بارون با ریتم ناز قدمهای باران

دست تو دست نسیم سرمو بلند میکنم رو به آسمون و موهای بلندم که تو هجوم اشکهای ابر

 دو نه دونه دستاویز قطرات میشنُ با هر تکون ِملایم ِ سرم روی ِ صورتم خط میکشن ..

میچرخم، یک دور ..دو دور ..سه دور.. و میخندم بی هوا و بلند..

دستهامو باز میکنم و میرقصم میون چمنهای خیس ..و آب که تا قوزک پاهامو میگیرهُ انگشتهام

 که بی  حس میشن.. و من که همچنان میچرخم و میرقصم و رو به آسمون لبخند میزنم..

و اشک .. چه هم ذات پنداری غریبی داره این بارون.. نمیدونم اول چشمهای من بارید یا این

ابرهای ناسازگار..

 نمیدونم اول من رقصیدم یا قطره های بارون میون دست ِ باد.. اما وقتی نسیم آرام و ملایم

 دستهاشو باز کرد بی هیچ ترسی دست تو دست رقصیدیم و لبخند زدیم و  چرخیدیم..

 

پ.ن.۱.من امروز زیر باران با نسیم خوشبوی پاییز سالسا رقصیدم و جاودانه شد تولد پاییز ..

پ.ن.۲.چرا هیچ کس آمدن پاییز را جشن نمیگیرد مگر پاییز چه کم از زمستان دارد؟

پ.ن.۳.چه گله ای میتوان داشت؟ بچه که بودیم مینوشتیم پائیز و خوش بودیم حالا حتی پائیز را

 باید پاییز نوشت..

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 10:59  توسط عسل پزشکی  | 

..

نشستم زیر بارون روی چمن های پارک و به آدمهایی که از ترس بارون پناه گرفتن و اونهایی

که به دنبال سر پناه به هر سو میدون نگاه میکنم.. اینجا.. همینجا که من نشستم، باران نرم و

 لطیف میباره.. و دست میکشه روی صورتم و از پشت لباسم سر میخوره  روی گردنم و سر سره

 بازی میکنه تا برسه به خاک..

اینجا همینجا که من نشستم بوی علف باران خورده بوی نسیم کال و گس شالیزار  سر سبز بوی

 نارنج بوی سبز و تلخو گس نارنگی  توی فضای اطرافم موج موج خودشو به تنم میکوبه و من

 با چشمهای بسته  سرمو بلند میکنم و لبخند میزنم و دستهامو باز میکنم و دراز میکشم..

 درست پشت اون بوته بزرگ شمشاد ..

همونجا که هیچکس نمیتونه منو لبخندمو ببینه ..

یه نفس عمیق و مشتی که روی فرش چمن کشیده میشه و علفهایی که فریاد میزنن و بوی

خوشی که توی فضا بالا و پایین میپره تا از ریه های خستم بالا بره و لبخندم رو عمیق تر کنه..

 چشمهامو باز میکنم و به قطره های بارون خیره میشم.. لبخند نمیزنم.. فقط به آسمون خیره

میشم.. بی انتهاست  رقص بارون تو دست باد.. از گوشه قاب چشمهام بید مجنون توی باد

میرقصه و باعث میشه بهش لبخند بزنم.. چقدر موهای بلندش رو دوست دارم وقتی توی باد 

 با ناز و اداهای قشنگش سرشو تکون میده و با صدای بارون میرقصه..

لباسهام خیس شدن اما سردم نیست.. من و این هوای  غمگین و پاییزی باهم  حرفها داریم..

اینجا روی همین چمنهای بارون خورده و خیس از نم اشک ابرهایی که نمیدونن چرا بغضشون

انقدر برای  همه ترسناکه چرا همه از دیدن اشکهاشون میترسن فرار میکنن پناه میگیرن با

 تک تک قطره های بارون عهد بستم که هرگز چتر ی به دستم نگیرم و هرگز از زیر بار 

 غمهای اونها شونه خالی نکنم ودنبال  سر پناهی برای فرار از مشکلات دیگران نگردم ..

 من .. همینجا روی این علفهای خیس و باران خورده .. دراز میکشم رو به آسمانی که امروز

دلش گرفته و برای من درد و دل میکنه و من لبخند میزنم تا شاید با لبخندم امیدوار بشه و کمی

 آروم تر اشک بریزه شاید باور کنه من .. تنها خودم بار تمام مردمی که از زیر باران میگریزند

 و دنبال سر پناه میگردن رو به دوش که نه به جان میکشم..

با لبخند با آغوشی به پهنای تمامی آسمان دید چشمانم..

دستهامو باز میکنم و لبخندم رو امتداد میدم تا ابرهای سرگردان رو در آغوش خسته ی خودم

 بگیرم.. تا برگهایی که روی تنم میریزند نترسن از افتادن تا تن نحیف گلبرگی که پر پر شد

خورد نشه از برخورد با زمین خالی از عشقی که آغوشی در اون پیدا نیست..

من همینجا روی این چمنهای خیس از نم بارون دراز میکشم و نگاهم رو با یک لبخند به وسعت

 تمامی ابرهای  کوچیک و بزرگ بالا میبرم و همهی دلتنگی های جامونده روی تن لطیفشون رو

 در آغوش میکشم ..تا آسمان باور کنه که کسی دلتنگ میشه برای اشکهاش .. آسمان لبخند

میزنه وقتی ابرها روی شونه های من  اشک میریزن و سبک بال و بازیگوش میرن تا  با باد

 همراه بشن.. رنگین کمانی که از گوشه آسمان به من نگاه میکنه هم نمیتونه منو از چمنهای

 خیس جدا کنه.. حتی این برگهای خشک که روی صورتم میریزن هم نمیتونن .. وقتی من سبز 

 میشم و دست تو دست شبدر های سه پر لبخند زنان به استقبال خورشید میرم..

نه هیچ چیز نمی تونه منو وادار به رفتن کنه حتی نگاه دخترکی که با بغض روی چمنها دراز

میکشه و سرشو روی شونه ی من میذاره و یک قطره اشک از گوشه چشمش تا روی

 گوشهاش سر میخوره و روی گردن من مینشینه..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 15:19  توسط عسل پزشکی  | 

برگریزان ِ من

میان هیاهوی خسته ی  پاییز چشمانم

کی می نشیند تصویر  لبخندت؟

کی به استقبال دستانم میآید نگاه مهربانت

در کدامین فصل عشق  به انتظار تو بنشینم؟

من در این سالهای دوری

کوپه کوپه قطار  زمان را گشته ام

و تو را هیچ نیافته ام

من دستانم را به نسیم بخشیده ام

تا هر کجای این دنیای غریب

 دلگیر شدی ،خسته بودی

 نوازشت کند به مهر

 تا به یاد آوری گرمای آغوش مرا

..

در مسیر باد نشسته ام

 و چشمان خیسم را به باد سپرده ام

 تا تو را هر کجا که دید بشناسد

و در گوش جانت زمزمه کند

آوای عشق مرا

تا به یاد آوری مرا

و انتظاری که سالهاست

 از تو برقلب من جاریست

من صدایم را به رعد بخشیده ام

تا به بلند ترین آوای جهان بشکند

سکوت ثانیه های نبودنت

اینک به چشم دل میبینمت

اینک که چشمانم را به باد داده ام

و دستانم را و آرامش طنین صدایم را ..

اکنون که اشکهایم را به ابربخشیده ام

 تا ببارد بر غروب غم انگیز دوری ات

بیا و ببین که پاییز  می آید

و برگریزان ِ من چون آغاز شود

برای بازگشت تو دیر است

برگرد و ببین که برای بودنت

جز قلبم که مامن خاطرات توست

همه ی وجودم را بخشیده ام ..به عشق

برگرد ،

حتی اگر خنجری میان دستانت بدرخشد

 برگرد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 15:15  توسط عسل پزشکی  | 

..

در این عصر دلگیر جمعه

در این سودای بی رنگی

من و غربت

 میان وهم این ثانیه های ِ خیس از تب ِجامانده ی دیشب

میان یک نگاه مات

به بارانی زلال از اشک تن دادیم

در این عصر غریبانه

میان دیوار های سنگی اکنون

پشت پرچین سالهای رفته از دستم

میان خاطرات دور ِتو غرقم

من اینجا در میان عـشـق  و نفرت

سخت محبوسم

چه تنهایی  ِبی رحمیست

بی تو ماندن ، بی تو  مردن

چرا دوری معنای فراموشی نمیگیرد

چرا عشق تو خاموشی نمیگیرد

در این عصر خاکستری رنگ جمعه

چرا شمع لرزان این تن

میان اشک این باران نمیمیرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 16:42  توسط عسل پزشکی  | 

انتظار..

باران ..

بی صدا اگر می باریدی

نمیشکست سکوت نیمه شب تنهایی من

باران..

 اگر تنها یک قطره بر گونه هایم هدیه میکردی

نمیخشکید چشمه ی جوشان اشکهایم

باران..

 دیروز اگر میباریدی

پشت سر آنکه دلم را برد

 امروز ،حتما

روز بازگشتش بود

آه باران..

چقدر دیر آمدی

دیر آمدی و دلم هزاران سال است

دور از من میتپد 

 میگرید

و من نیستم تا نوازشش کنم

تا پا به پای غمهایش بشکند قامتم

باران..

 اگر فردا می آیی

به من سر نزن

من خود به جای ابرها

 به آسمان میروم

آری، میروم تا ببارم

تا دگر کسی  اسیر دست تاخیر های تو نشود

میروم تا دگر دلی گم نشود

و چشمه ی اشکی خشک نگردد به انتظار

آه باران ..

من از فردا هم پای ابرها میگریم

نه..

پشت سر من اشک نریز

نمیخواهم که بازگشتی باشد برای من

میروم تا انقدر ببارم که پایان گیرم

...

باران..

بی صدا اگر می باریدی

نمیشکست سکوت نیمه شب تنهایی من

..


پ.ن.

من و این آهنگ غریب .. و چشمهایی مست از بارش بی امان اشک.. و لحظاتی که به تکرار میکشند مرا.. کاش در خزانی سرد و بارانی زیر بارش اولین برگ زرد بر تن سرد پیاده رو خاموش شود شعله ی گرم انتظار من..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط عسل پزشکی  | 

1..2... و دلتنگی های ناتمام من..

۱..

دلم میخواهد امروز غمگین باشد

 میگذارمش به حال خویش

 مگر چه عیبی دارد که چشمانم ببارد

 که قلبم تیر بکشد

 که هق هق گریه های بی امانم

 دل ابر ها را بلرزاند

 مگر چه عیبی دارد امروز

 آسمان ابری و نمناک شود

 یا این دل بیچاره ی من

 اسیر سردی خاک شود

 مگر چه عیبی دارد امروز

  آسمان هم پا به پای من بیاید

..

 دلم میخواهد امروز غمگین باشد

 باشد،میگذارمش به حال خویش

..


۲...

 بیتاب تر از هوای این پاییزم

چون برگ درخت خشک بر زمین میریزم

بشکسته پرو بال و تنم میبینی؟

این قامت خم گشده منم میبینی؟

ای دوست چه تنها شده ام من بی تو

هم کیش غمها شده ام من بی تو

ای دوست به باران محبت نگهی بر من کن

یا ابر شو در بارش خود غرقم کن



پ.ن.۱

دوست خوبم شعری برام نوشت که منو تا ته دلتنگی برد.. شماره ۲ تقدیم به روح مهربونش و با تاثیر از شعرش..

""بی حوصله ام ، خسته و درد انگیزم
خشکم زده با تلنگری می ریزم
بر گرده من کلاغها لانه زدند
یک پیراهن جلو تر از پاییزم""

پ.ن.۲

هوای این باران .. که بر شالیزار دست میکشد.. هوای بوسه های نرم ابر که بر گندمزار سرک میکشد.. و بوی نم آشنای علفزار.. وقتی رودخانه در مسیر خود طغیان میکند .. و موج سر کش دریا خروشان میشود،مرا به سکوتی هزاران ساله میبرد.. و تنها چشمان تو حرف چشمان مرا میفهمد.. اگر خوب بنگری..


پ.ن.۳

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:5  توسط عسل پزشکی  | 

باید رفت..

هوای کوچه دلگیر است

باید رفت

تو من را خوب میفهمی..

باید رفت

از این پس کوچه های درد

از این بیغوله های سرد

از این ..

باید رفت

هوای کوچه دلگیر است

نفسهایم چه سنگین و چه غمگین است

 

قسم بر اشک بر گونه

قسم بر قلب ویروونه

از این کهنه دیار سرد باید رفت

...

نباید هیچ چیزی برد

مبادا خاطراتت هم به دنبالت شود راهی

..

هوای کوچه دلگیر است

باید رفت

دگر جایی برای ماندن من نیست

میان این همه حسرت

به غربت میدهم من تن

رها میگردم از اندوه تنهایی

میان جاده های  دور

مگر دوستی

مگر یک همدم تنها بیابم من

برای قلب  غم دیده

بر این تن خسته

..

هوای کوچه دلگیر است

باید رفت

تو من را خوب میفهمی..

باید رفت..


پ.ن.۱

خاطراتم میروم .. بی شما که من را به آتش کشیده اید با نگاه های غمگینتان..

پ.ن.۲ 

چند روزیست هوا بارانیست

و کسی میخواند

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

و من به آسمان مینگرم

که هر چه بباره کسی دلگیر نمیشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:14  توسط عسل پزشکی  | 

عشق جاودان

دورم

از همه ی ثانیه های زندگی ،دور ..

بی تو از همه ی نفسهای پاییزی ِاین خزان ِ دلگیر دورم

از عمق برف بار زمستان دورم

از بهار و از تابستان وز گلهای در باغ شکفته ..

بی تو از باران و دریا و رود، دورم..

دورم

 از خودم...

از خودم از آیینه که نقش میزند مرا بی تو به تصویر

آری بی تو از همه ی ثانیه ها دورم

چراغهای اتاق خاموش است

و جایگاه من پشت آن دفتر خاک خورده ی خاطرات

نفسهایم که بی تو بند می آید

لبخند به روی لبهای خسته ام مینشیند و من

تنها به استقبال برگریزان میروم ..

با گامهای سنگی و سنگین

خیس میشوم زیر باران تنهایی

و برگهای دلم، زیر پاهایمِ به خش خشی عمیق

میمیرند..

و من تنها به انتهای این راه بی انتها میاندیشم

و آرزو میکنم تو را

که به آغوش بکشی تمام خستگیهایم را

آری برای یافتنت می آیم

با تمام قلب و روحم

 تا عمق خاطرات رفته از یادت

و تو را مییابم در زمستانی سرد

با قلبی گرم و سرشار از مهر

و میمانم با تو در میان خاطراتت تا ابد

تا جاودانه سازم بلور اشکهای شوقم را

 در میان دستان گرم و بی ریای ِعاشقت..

آری می آیم

 و میشکنم حصار ِ این دوری بی انتها از تو را ..

 حتی اگر فقط خیالت باشد و من

چشم میبندم و میخندم و میگریم و باز

با قدمهای خسته ام بسویت می آیم

حتی اگر این آخرین خیال،تنها سرابی از تو باشد

باز هم با تمام قلب و روحم به سویت می آیم

ای عشق جاودان من..

 


پ.ن

گاهی میان خوابی اسیر میمانیم و حتی بعد بیداری هم با رویای خواب شیرینمان زندگی میکنیم.. و چقدر سخت است که نمیدانیم این زندگی حقیقت است یا رویاییی که دیده ایم ..

پ.ن

این روزها همه چیز تند میگذرد .. بجز ثانیه های دلتنگی.. کاش عقربه روی ثانیه های خسته از دلتنگی پرشی داشت به ارتفاع تمام لبخند های خاموشم..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 14:23  توسط عسل پزشکی  | 

..

من کهنه غباری هستم

 زیر باران نگاه یک ابر

خیس تنها ،

بی تو

روی این گنبد نیلی و کبود

راه گم کرده ترین مسافر غربت شب

آن زن همیشه تا ابد عاشق معشوقه ی دور..


پ. ن.

نور باران کرده ام امشب تمام کوچه را

تا که برگردی چو پروانه به سوی قلب من..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:28  توسط عسل پزشکی  | 

باران ببار ..

خیره میشوم به دور دستها

و بوی نمناک علفها را با چشمهای بسته

با هر نفس ،

نفسهای خسته و زخمی از انتظار

تا عمق جان میکشم

شاید در لابه لای این نسیم

عطر تنت پیچیده باشد

و این تن خسته جان یابد از بوی پیرهنت

..


پ.ن

باران تو میباری یا چشمهای من آبیاری کند ، این کشتزار خشکیده در غم  ِ دلم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:31  توسط عسل پزشکی  |